تبليغاتX
آفتابم را هوای مهربانی امشب است
خدایا کمکم کن تا آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم و آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم
دل من گرفته زین جا...

...

...

...

..!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط دلواپس

میلاد  امام  رضا  (ع)  مبـــارک


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط دلواپس
ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد

تمام روزهاي ماه را

فسرده مي نمايد و خراب مي کند

و من به يادت اي ديار روشني کنار اين دريچه ها

دلم هواي آفتاب مي کند

خوشا به آب و آسمان آبي ات

به کوههاي سربلند

به دشتهاي پر شقايقت به دره هاي سايه دار

و مردمان سختکوش توده کرده رنج روي رنج

زمين پير پايدار

هواي توست در سرم

اگر چه اين سمند عمر زير ران ناتوان من

به سوي ديگري شتاب مي کند

نه آشنا نه همدمي

نه شانه اي ز دوستي که سر نهي بر آن دمي

تويي و رنج و بيم تو

تويي و بي پناهي عظيم تو

نه هشر و باغ و رود و منظرش

نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست

نه اين زبان گفتگو زبان دلپذير ماست

تو و هزار درد بي دو

تو و هزار حرف بي جواب

کجا روي ؟ به هر که رو کني تو را جواب مي کند

چراغ مرد خسته را

کسي نمي فروزد از حضور خويش

کسش به نام و نامه و پيام

نوازشي نمي دهد

اگر چه اشک نيم شب

گهي ثواب مي کند

نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم

بگو بخند و شعر و نقل و آفرين و نوش

سخن به هر کلام وشيوهاي ز عهد و از يگانگي است

به دوستي سخن ز جاودانگي ست

امان ز شير و خيال

امان

چه ها که با من اين شکسته خواب مي کند

اگر چه بر دريچه ام در آستان صبح

هنوز هم ملال ابربال مي کشد

ولي من اي ديار روشني

دلم چو شامگاه توست

به سينه ام اجاق شعله خواه توست

نگفتمت دلم هواي آفتاب مي کند ؟

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط دلواپس
گفتم كه در اين عالم تنهاست دلم اينك

گفتي كه چه باشد غم ؟ چون هست دلت با من

گفتم كه دلت هرگز غمخوار نبود اما

گفتي كه تويي شبها زين عشق چنين ايمن

گفتم كه تو آن نوري در سايه ي ترديدم

گفتي كه شدي آخر شيداي چنين مأمن

گفتم كه چه باك از عشق ؟ اي شعله در اين خرمن

گفتي كه روا باشد در خلوت خود بودن

گفتم كه چرا با من صد جور و جفا داري ؟

گفتي كه چنين باشد حسن رخ گل ديدن

گفتم كه مرا درياب اي از همگان بهتر

گفتي كه به غم سر كن دوران خوشت با من

**

عید سعید فطر مبارک


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط دلواپس
خداوندا!

تو به قلبم آموختی چگونه به آیات تو عشق ورزد

تو روحم را به سوی ایمان روانه کردی

خداوندا!

این هستی باغی است سرسبز که اواز آبی اش تویی،عشق جاودانه اش تویی.

...

اشهد ان که مهربانی ات بی نظیر است.

اشهد ان که گناهانم را می بینی و پرده می پوشی.

اشهد ان که دردهایم را می بینی و درمان میکنی.

اشهد ان که افتادگی مرا می بینی و دست می گیری.

اشهد ان که تهی دست ناچیزم و کوله بارم خالی است و ....

... ای آفتاب خوبان،می جوشد اندرونم

یک ساعتی بگنجان در سایه ی عنایت

هر چند بردی آبم ،روی از درت نتابم

جور از حبیب خوش تر،کز مدعی رعایت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط دلواپس
درباره وبلاگ
با هر چه عشق

نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دست های روشن

تو می توان گشود
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin